تبلیغات
بندرلنگه

اس اس

سه شنبه 5 دی 1391 02:57 ب.ظ

نویسنده : مروت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستان کوتاه : جوجه عقاب

پنجشنبه 16 آذر 1391 03:32 ب.ظ

نویسنده : مروت

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند وپرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

با خواندن این داستان به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می افتیم که : اگر پرواز را باور کنی پرو بال خواهی گرفت .








دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آذر 1391 03:45 ب.ظ

ایکس باکس جدید

سه شنبه 7 آذر 1391 06:02 ب.ظ

نویسنده : مروت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تکنولوژی

پنجشنبه 2 آذر 1391 12:15 ب.ظ

نویسنده : مروت
 
Smile
روی این شکل کلیک کنید تا فایل پاورپاینت منو ببینید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 آذر 1391 12:25 ب.ظ

جک ترکی

سه شنبه 30 آبان 1391 04:35 ب.ظ

نویسنده : مروت

یک ترکه نصف شب توی خیابون رانندگی می کرد که یک دفعه ترمز نمیگیره از اون طرف یک کامیون می اومد ترکه به بقل دستی اش که خواب بود گفت:

اصغر بلند شو این تصادف رو ببین ..

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 آذر 1391 11:15 ق.ظ

جک ترکی

سه شنبه 30 آبان 1391 04:31 ب.ظ

نویسنده : مروت
ترکه رشته‌اش دامپروری بوده، روش نمیشده به کسی بگه. یکی ازش می‌پرسه: رشته‌ات چیه؟ میگه: دامپیوتر، گرایش پشم افزار!


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 آذر 1391 11:16 ق.ظ

داستان کوتاه : خانم نظافتچی

چهارشنبه 17 آبان 1391 05:11 ب.ظ

نویسنده : مروت
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و به آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

 







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آذر 1391 03:49 ب.ظ

طوطی هلندی

سه شنبه 16 آبان 1391 05:29 ب.ظ

نویسنده : مروت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مرد کور

پنجشنبه 11 آبان 1391 05:17 ب.ظ

نویسنده : مروت
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 آذر 1391 11:18 ق.ظ